از آنجا که قبل از انتخابات پیش بینی کرده بودم که زنجیره انسانی از میدان راه آهن تا میدان تجریش و استقبال شدید مردم در برخی شهرهای دیگر ممکن است با سرخوردگی شدیدی همراه شود - که شد- از همان لحظه ها به جای نقشه کشیدن برای پیروزی، بدترین حالت را در نظر گرفتم و مطلب زیر را تحت عنوان « راه حل این سرخوردگی » آماده کردم که در موقع مقتضی ارائه دهم.
وقتی دیروز شورای نگهبان مهر تائید بر انتخابات زد و یاس بنده - که البته قابل پیش بینی بود- به اوج رسید تصمیم به انتشار این متن گرفتم. این مقاله شرایطی را در نظر گرفته و راه حل های ممکن را ارائه می دهد.
1- شما صبح از خواب بیدار می شوی و در حالیکه شب خواب زنجیره انسانی را می دیدی و مدام شعار می دادی و خسته برگشتی خانه و رای دادی و میرحسین یا شیخ مهدی یا حاج محسن رای آورده و... تو از خواب می پری.
جواب: بلند شوید و دست و صورتتان را بشورید. دندانتان را مسواک بزنید. عده ای می گویند که بعد از صبحانه باید مسواک زد اما روی بسیاری از خمیردندانها نوشته شده که این خمیردندان، دندان شما را فقط تا هشت ساعت در برابر میکروب ها حفظ می کند. پس عجله کنید.
2- شما توی صف اتوبوس ایستاده اید و منتظرید اتوبوس بیاید تا سر ساعت به محل کارتان برسید اما راننده نشسته و چای می خورد و می گوید بابا تمام دنیا از احمدی نژاد می ترسن. یه جورایی ابرقدرتها رو سر جاشون نشوند. شما عصبانی می شوید و تا حدی افسرده.
جواب: صبر کنید شما نباید سر صبح به چیزهایی فکر کنید که روی سیستم عصبی تان تاثیر منفی بگذارد. همانطور که می دانید حقوق یک راننده اتوبوس بیش از صد و بیست هزار تومان نیست. او به چه علت سر صبح این حرف ها را می زند در حالیکه دوستش، یعنی فروشنده بلیط اتوبوس اصلا به حرفش گوش نمی دهد. بله. جواب ساده است. راننده اتوبوس از شما خردمندتر است. او نمی خواهد به چیزهای بد فکر کند و سعی می کند حرف های دلخوش کننده بزند. او سابقه زخم معده دارد و بیشتر از شما مراقب است.
3- شما لوله مشهور گاز اتوبوس را گرفته اید و چون زیربغل نفر کناری زیر دماغ شماست، یک ربع است که نفس نکشیده اید. او مدام می گوید. حال کردم این زنجیره انسانی چیز شد. و بعد با دوستش می زند زیر خنده.
جواب: راه حل این مشکل در ازدحام صبجگاهی اتوبوس سخت است اما جالب است. به زحمت دست دیگرتان را بالا ببرید و لوله گاز مشهور را بکیرید و سعی کنید در انجام این کار مدام دست مرد خندان را لمس کنید تا مجبور شود دست دیگرش را بالا بیاورد. در این صورت این زیربغل عطرآگین شماست که مشام او را می نوازد. اجازه بدهید دیگران هم نسیم اصلاحات را استشمام کنند.
4- شما در آخرین لحظه کارت ورود-خروج را می کشید و وارد شرکت می شوید. رئیس اداره خبر می دهد که حقوق ها ممکن است دوباره کاهش یابد. این خبر سینه به سینه نقل شده. ناراحت می شوید و عصبی.
جواب: شما حق ندارید ناراحت شوید. شما اصلا به کاندیدای مورد نظر رئیس رای نداده اید. بروید جای خلوتی پیدا کنید و جیک جیک یا هرهر بخندید. اگر در هنگام خندیدن اشکی از چشمهای شما جاری شد یادتان نرود که این اشک از شدت خنده است و هیچ ربطی به کاهش حقوق ندارد. باور بفرمایید.
5- هنگام نهار شما در قضایتان حشره ای، جانوری و یا حیوان دست آموزی پیدا می کنید. دو دستتان را روی میز می کویبد و با عصبانیت بلند می شود و ظرف غذا را برمی دارید و نزد کارمندان سلف می روید. خواهش می کنم چیزی نگویید و به جواب توجه کنید.
جواب: نفس عمیقی بکشید و از کارمندان دون پایه سلف بگذرید و به رئیس سلف نگاه کنید و بعد به حشره یا جانور یا حیوان اهلی دست آموز وسط غذایتان. بعد خاطراتان را مرور کنید و آدمهای مشهوری که زیاد در سیما می بینید، به یاد آورید. دوباره حشره یا جانور و یا حیوان دست آموز را ببینید. حدس می زنم با ولع او را که بسیار قابل تحمل تر است می خورید.
6- دم غروب است و شما آماده رفتن به خانه می شوید. رئیس اداره می گوید باید کارمندان بیشتر کار کنند تا همه چیز درست پیش برود. اهداف شرکت دیگر در حد یک ساختمان نیست که ده، دوازده تا کارمند دارد. از این به بعد همه به عنوان موتور محرکه نظام باید فعالیت کنند.
جواب: این رئیس شرکت شما بسیار دیوانه است و اصلا تنها راهش خروج از شرکت است. قبل از استعفا می توانید بروید و از داروخانه مسهل بخرید و تا دلتان می خواند به شرکتتان گلاب پاشی کنید.
7- شما همه نکات بالا را در خواب می بینید. ساعت ده صبح است و شما با رویای اینکه کارمند شرکتی بودید از خواب بیدار می شوید. حال و حوصله مسواک زدن ندارید. صبحانه ای در کار نیست. امیدی به ادامه زندگی ندارید. با خودتان فکر می کنید که اگر کس دیگری رئیس جمهور می شد شما در این صبح کجا بودید. تلویزیون را روشن می کنید. برنامه یخ صبحگاهی. به روزنامه ای که در آن کار می کردید زنگ می زنید، کسی جواب نمی دهد. دبیر سرویس تان در بازداشت است. کتاب تان در وزارت ارشاد خاک می خورد و نامزدتان بعد از سه سال انتظار برای ازدواج با شما از ایران رفته است. پول کرایه خانه را هم باید از پدرتان قرض کنید. کمی صبر کنید.
جواب: زندگی سخت به جلو حرکت می کند و شما نا امید شده اید اما رود طوفانی زندگی به پیش می رود و شما ناگزیر از حرکت با او هستید. حال امیدی دیگر به شما خواهم داد. بلند حرف بزنید. بله. با خودتان چیزی بگویید. بلند. هرچه دلتان می خواهد بگویید. فقط جوری که صدایتان را واضح بشنوید. بله. صدایتان گرفته است. شما آدمی مهمی هستید. شما صدای گرفته ای دارید. شما چندین روز است که ساعت ده شب داخل خانه نبوده اید. شما انسان امیدواری هستید. شما چندین شب است که اخبار شامگاهی ساعت 22 را ندیده اید. شما به هیچ وجه ناامید نیستید. رود بی پایان زندگی با شما به جریان می افتد.
3 و شما نوشتید:
فکر کنم کلفتترین رود زندگی درست از وسط خانهی ما میگذرد!
از بی مزه های ورطه خیلی بهتر بود
اي ول محمود قشنگ نوشتي. ياد نوشته هات تو واژه افتادم:)
ارسال يک نظر